خانوم شماره بدم ... خانوم خوشگله برسونمت ... خوشگله چن لحظه از وقتتو به ما میدی ...

اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید ...

بیچــاره اصـلا اهل این حرفها نبود ... این قضیه به شدت آزارش می داد ...

تا جایی که چند بار تصمیم گرفت بی خیال درس و مدرک شود و به محل زندگیش بازگردد ...

روزی به امامزاده نزدیک دانشگاه رفت، شاید میخواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی ...

دخترک وارد حیاط امامزاده شد ، خسته ، انگار فقط آمده بود گریه کند ، دردش گفتنی نبود ...

رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد ، وارد حرم شد و کنار ضریح نشست ...

زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن ...

چند ساعت بعد ، دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد ...

خانوم ! خانوم ! پاشو سر راه نشستی ! مردم می خوان زیارت کنن ...

دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند ...

به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شهر شد ...

امــــا ، اما انگار چیزی شده بود ، دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد ...

انگار محترم شده بود ،  نگاه هوس آلودی تعقـیبش نمی کرد ...

احساس امنیت کرد ، با خود گفت: مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه ...

فکر کرد شاید اشتباه می کند ...اما اینطور نبود   یک لحظه به خود آمد ...

دید چـــادر امامــ زاده را سر جایش نگذاشته ...

 


 

نوشته شده توسط ... در چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۲ ساعت 10:51 موضوع پایگاه مـقاومت بسیـج ســاجـدین | لینک ثابت